تبليغاتX
مـهره‌ی سـوخته

مـهره‌ی سـوخته

انگار که کنج یک میخانه!‏
آقا جان در زندگی هرکس یک سری موقعیت هایی هست که آدم، هیجان زده است، جو گیر است یا چه می‌دانم احساساتی شده است (حالا هر احساسی، خوشایند یا ناخوشایند)، خلاصه این که در حالت عادی نیست؛ این‌جور وقت‌ها خب آدم دلش می‌خواهد حس‌ش را با یکی شریک شود، برای فرافکنی یا شاید هم برای اینکه هضم‌ش آسان‌تر شود. منتها حرفم این است که به تجربه برایم ثابت شده که در اکثر موارد٬ صحبت‌هایی که یک بنده خدای احساساتی شده، به گوش اطرافیان می‌رساند (همان ها که اگر نوشته شوند، پر هستند از علامت تعجب های متوالی، کلی شکلک و تکرار حروف یا حتی سه نقطه های مکرر) در نظر یک ناظر بیرونی که مغزش بیشتر از قلبش کار می‌کند، مهملاتی بیش نیست! می‌خواهم بگویم این که آدم جایی را داشته باشد، با جمعی از دوستانِ خوبِ خوب که بدون نگرانی برایشان هذیان بگوید و دغدغه ای از بابت برخوردها و قضاوت‌های بعدش نداشته باشد، نعمت بزرگی است اگر که اندیشه کنید!‏

پ.ن: فکر می‌کنم دنیای مجازی خیلی وقتها یک همچین کارکردی برای ما دارد. این همه را گفتم و گفتم که تهش بگویم تک تک شمایی را که حرفهای ساده ی بی‌منطق مرا می‌خوانید و گاهی تق و تق در وبلاگ را می‌زنید و کامنتی می‌نویسید یا نمی‌نویسید، بی‌اغراق و بی‌تظاهر دوست می‌دارم... دمتان هم گرم... گریه‌م شد از شدت احساسات، آن دستمال کاغذی را بده به من لطفاً!

+نوشته شده در 90/12/08ساعت20:26توسط . |
-
باری ...گاهی زندگی، سخت ساده است!

(مارگوت/ ترجمه‌ی شاملو)

+نوشته شده در 90/12/03ساعت19:55توسط . |
نصف شبانه
دارم به این نتیجه می‌رسم که سبک زندگی آدم‌های همیشه خندان و سرحالی که دور و اطرافشان همیشه پر از دوستان جور و واجور، پر از سر و صدا و همهمه است، مطمئن‌ترین سبک زندگی است.

حس می‌کنم همان‌طور که پایین آمدن نامحسوس صدا و زیاد شدن تدریجی فاصله بین سکوت‌ها، موسیقی را کم کم از یک پرده به پرده‌ی دیگر می‌برد، آن سکوت مطبوعی هم که همیشه باعث آرامش بود، از یک جا به بعد، تبدیل به یک نوعِ آزاردهنده ای می‌شود که معلوم‌ هم نمی‌شود دقیقاً از کجا شروع شده. این است که گاهی یکهو آدم، مچ خود را درحالی می‌گیرد که توی دلش دارد با "خود"ش حرف می‌زند. "خود" در اینجا چیزی نیست جز چند سلول خاکستری و چند تا رشته عصبی که به هم وصل‌ند!...  و همه‌ی این‌ها اگر همان باشد که کامو " آغاز فرسایش تدریجی" اش می‌نامید، آن وقت بعد از چند سال، خودمان هم خودمان را نخواهیم شناخت!

میترسم

+نوشته شده در 90/11/12ساعت3:33توسط . |

خواستم همه ی عصبانیت و ناراحتی ام را اینجا جیغ بزنم. اشکهام را با آستین پاک کردم و یادم آمد دیگر جد کرده ام که این همه نپرسمت:" خدایا چرا این اینطور است و آن آنطور؟" نپرسم"چرا آدمها اینطور که من دوست دارم نیستند"...یادم آمد قول داده ام که آرام باشم و دیگر اینقدر نپرسم "چرا؟؟" چون هر بار که پرسیده‌ام، تو شانه بالا انداخته ای که: "زیرا!"...چشمهایم بارانی نشوند لطفا... داشتم میگفتم....یادم آمد عهد کرده ام که گوشم را ببندم روی حرفهای کثیفِ زاییده ی ذهن های بیمار...یادم آمدتصمیم گرفته ام بپذیرم که من هم از جنس همین آدمهایی هستم که گاهی این همه خود را با آنها بیگانه میدانم ... نه٬ گریه نمیکنم...گریه نمیکنم اما خدایا تو بهتر میدانی چطور هنوز هم که هنوز، گاهی همکلام شدن با این آدمها پشتم را میلرزاند.. تو بهتر میدانی که چطور هنوز وقتی حرفی، رفتاری، یک آن چشمم را به لجنِ تا زانو بالا آمده ی این آدمها باز میکند، بی طاقت میشوم و دلم میخواهد برگردم و با تمام توان بدوم سمت دیواری که پشتش هر تصمیمی را که گرفته ام، هر عهدی را که بسته ام، بالا بیاورم!

خدایا خسته ام چقدر... از بقیه...از خودم...

+نوشته شده در 90/10/22ساعت2:24توسط . |
تکبیــــر!
بازارِ وهم گرم است از جنسِ بی‌شعوری...

بیدل گفته، در ۳۰۰ و اندی سال پیش!‏

+نوشته شده در 90/10/20ساعت19:0توسط . |
سندرم"خود دپرس‌بینی"حاد!‏

هی می‌روم درِ یخچال را الکی باز می‌کنم. هر چه آن تو هست، چشمک می‌زند که:" بیا منو بخور!‏"...در یخچال را می‌بندم؟ نوچ: می‌خورم . حتی به هویج‌ها هم رحم نمی‌کنم!

 توی دلم یک احساس بدی غُلغل می‌جوشد... اه اه چقدر همه چیز نچسب است امروز، چقدر امروز از خودم، از این سکوتِ اتاق، از این که بیایم و اینجا غُرِ بی‌اساس بزنم بدم می‌آید.

جانِ هر که دوست داری، بیا یکی بزن پس گردنِ من. بی‌هوا، محکم. آنقدر که از هجوم تعجب و درد مثل کارتون‌های بچگی‌، آبشاری از چشمهام بیرون بزند به چه هـــوا! ...  آی گریه کنم.. آی گریه کنم...


 اه چقدر ننر، چقدر مسخره، چقدر مازوخیست!... حذفِ پست؟ نه. می‌روم بخوابم اصلاً :|

+نوشته شده در 90/10/18ساعت22:3توسط . |

تنها توی تاکسی نشسته ام و راننده بیرون ایستاده و بلند داد می‌زند: آرامگاه، آرامگاه..گوش تیز می‌کنم: صدای خفه اما آشنایی از ضبط صوت ماشین به گوش می‌رسد. دست جلو می‌برم و پیچِ صدا را می‌چرخانم، صدای سه تار و نامجو می‌ریزد توی ماشین: که لیلی و مجنون فسانه شوند...

هوا سرد است و آن بیرون، همه چیز مثل همیشه: عده ای راه می‌روند وعده ای هم منتظر تاکسی‌، عجله دارند،به ساعت شان نگاه میکنند، تاکسی که می‌آید می‌دوند به سمت‌ش، گاه به هم تنه می‌زنند، همدیگر را هول می‌دهند، دست‌ها همه توی جیب، یقه‌ی کت ها همه کشیده به بالا ... آن بیرون زندگی روزمره - مثل همیشه- جاری است و من در حال دست کشیدن روی شیشه‌ی بخار زده‌ - انگار که کشف و شهودی در"یلداترین شبِ تاریخ"!!- فکر می‌کنم: که لیلی و مجنون فسانه شوند...

+نوشته شده در 90/09/30ساعت21:31توسط . |
بی‌عنوان!
الان لابد فکر کردی که طبق روال، خسته و زار و تباه می‌آیم اینجا ناله و زاری راه‌ می‌اندازم و کفر می‌گویم‌ت و آه و فغان که ای خدا، این چه وضع‌ش است آخر؟ یعنی قشنگ معلوم است که منتظر بودی سر و کله‌م پیدا شود و غُر پشت غُر که کلاً همه چیز تقصیر همه‌ست الا خودِ طفلکی‌م!  که آی خدا بیا و بی خیال شو و جمع کن این بساط را. ها؟ نگو نه... حاشا نکن عزیز من! سرم توی حساب است، خودم می‌دانم دیگر... منتظر همین بودی! 

خب حق با توست. چند ساعت پیش، دیدم هوای حوصله، ابری‌ست‌ و انتهای یک روز مزخرف و آفتاب هم که لب بام است و امروز کارش تمام است و وُلک تنگ غروب است و لب بندر هم شلوغ!!  خلاصه که جانم برایت بگوید، آمدم طی یک فقره گریه و زاریِ مبسوط و طویل، یک مونولوگِ جدی ترتیب بدهم و سفره‌ی دلم را برایت باز کنم و بگویم و بگویم و ته‌ش یک جوری با سوز و گداز بپرسم‌ت: "آخه چـــــــــــــرا؟" که پایه‌های عرش‌ت به لرزه بیفتند مثل چی! و اصلاْ اوووه... یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوی ها...!!

بعد،کلاهم را قاضی کردم، گفتم خب کلاً آخرش که چه؟ ترجیح دادم روی لیوان چای‌م تمرکز کنم!

+نوشته شده در 90/09/27ساعت22:58توسط . |